خود را میان کاغذها بجای میگذارم. میان خطوط میان نوشته های ریز و درشتم. روزی اگر نبودم ، مرا در این حوالی زنده بدارید. زنی که از غزلواره های زندگی ، عاشقانه ها میگفت..
قدیمها شبها میخوابیدند.
شب که می امد میشد مایه ی آرامش ،
خوابت میگرفت سر شبی؛
حالا اما اوضاع فرق کرده..
نسلی شده ایم شب بیدار.
روزها میخوابیم.
شبها برایمان نه مایه ی ارامش است نه دیگر خوابمان میبرد!
فقط پر از سکوتیست که حاصل تمام سرنوشت گنگمان است..
که نتیجه ی تمام پرحرفی های نگفته یمان است.
حالا اما، روزها را میخوابیم..
شاید کمتر بفهمیم داریم باخودمان چه میکنیم!
دیگر حتی لالایی هایمان هم اثرش از
لطفا به ادمهای قوی استراحت بدهید!
انها هم نیاز دارند کسی باشد
که در عمق فاجعه برایشان بترسد و نگران جانشان شود..
قوی بودن به اندازه ی کافی عذاب اور بوده،
شما دیگر سنگین ترش نکنید!
ادمهای قوی نیاز بیشتری به محبت دارند.
محبتی که داغ تمام اتفاقات افتاده و نیفتاده را بشورد و ببرد.
همانها را خنجر شده و روح تراشیده اما قوی بوده اند و اجازه نداشتند دم بزنند.
ادمهای قوی هم گاهی نیاز به کودکی دارند.
خود